تبليغاتX
< آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..


آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..








خیلی وقت بود ندیده بودمش

بغلش که کردم اشک توی چشماش جمع شده بود.انگار با هر دونه اشکش هرچی فحش توی دنیا بود بهم میداد که پس اینهمه ماه و سال بی قرار من کجا بودی!!!!

تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده.چقدر این مشغله های هر روزه نذاشتن ببنمش و ببوسمش.

تازه فهمیدم وجودش توی زندگیم چقدر قشنگ بوده.

وجودش چقدر باعث میشده حرفهام توی دلم تلنبار نشه.

آره قلم خوشگل نقره ای خودم.دوباره برگشتم.برت داشتم.بوسیدمت و اولین خط رو برای دلتنگیم برای تو نوشتم.

 

 

 

پروردگارا یاریم کن تا تو را فراموش نکنم

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


تا با تو بودم روی دایره ای زندگی کردم

که تنها قطرهای چشمان تو حجمش می داد

پر از سیلابهای زود گذر که هر دو می دانستیم فراسوی آخرین بارش نزدیک است

می دانستیم خسته ایم،این زنده بودن است که بهانه ما شده برای با هم بودن

کنار قافیه ها می خوابیدیم و با عقربه ها دعوا می کردیم

زمستان که می شد غصه بهار را می خوردیم که با این سردی زمانه چه کند

فکر بهار را می کردیم اما دریغ از فکری به حال چشمانی بی رمق

که زمستانش بهارم را نبخشید

من خواهم خوابید کنار این گذرای دیوارهای با تو بودن

و تو خواهی رفت از راه همان کوچه های باران نباریده

نمی دانم بوی عطر گل سرخ بود یا یاسهای سر حوض

که ماهی وار کوچکت می کرد و بازیت می داد

می خواستی فرار کنی تا دنبالت بیایم

امروز اما بی سروصدا رد شدی

از همان کوچه آخرین لبخند بی پروا

لبخند پاک خورشید به آفتاب گردان را که یادت هست؟

تا بود سرت را بالا می گرفتی و زودتر سلام می دادی که مبادا روز از تو جلو بیفتد

خوابهای شیرینت تعبیر زندگی گل سرخ شد پاییز زیبایم

خواستی برایم زمستان باشی تا بگذریم از دیوارهای یخی

اما به دیوار ها نرسیده کنار نردبان احساس اقاقیها به خواب رفتی

رویاهای شیرینت را به دست دیوانه واری شبها دادی تا کابوسم تعبیر چشمان بی فروغ تو باشد

خواب خواهم شد و با این دیوانه واری ها به مشاعره چشمان سرد تو خواهم نشست

می دانم پیش چشمان تو دنیا ستاره هم کم می آورند

اما من به جز شعر های آجری شده به رنگ آتش و دود چه دارم برای تو ای پاییزم؟

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


بلدا

دختر سیاهی ها

 

بلند قامت و زیبا صورت

 

جذاب و دلربا

 

روزت مبارک!

 

در گذشته های دور ، آیین *هایی در شب یلدا برگزار می *شد که یکی از آنها جشن شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید زمستانی بود. جشنی که از لازمه *های آن ، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده ، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است و همچنین خوراکی های فراوان برای بیداری دراز مدت که همچون انار و هندوانه و سنجد ، به رنگ سرخ خورشید باشند.
دیر زمانی است که ایرانی ها و حتی برخی دیگر از جوامع ، در آغاز فصل زمستان مراسمی بر پا می کنند که در میان اقوام مختلف ، نام ها و انگیزه *های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین های هم فرهنگ مجاور ، از شب آغاز زمستان با نام "شب چله" یا همان "شب یلدا" نام برده می شود که همزمان با شب انقلاب زمستانی است.
با دیوان حافظ در شب یلدا...
مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها دور هم جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.
هنداونه خوری از قلم نمی افتد...
در سراسر ایران زمین ، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد.
در نقاط مختلف ایران ، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد ، زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند و بعضی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند.
آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست و در آن آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) را جای می دهند. انواع و اقسام آجیل و تنقلاتی چون نخودچی ، کشمش ، حلوا شکری ، رنگینک ، خرما و میوه هایی چون انار ، به و به خصوص هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند.
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنان تاثیری ندارد.
در اردبیل رسم است که مردم چله بزرگ را قسم می دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولا گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند.
در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد.
"آوکونوس" یکی دیگر از میوه هایی است که در منطقه گیلان در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می شود. در فصل پاییز ، ازگیل خام را در خمره می ریزند ، خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن می افزایند و در خم را می بندند و در گوشه ای خارج از هوای گرم اطاق می گذارند. ازگیل سفت و خام ، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می شود. آوکونوس ازگیل در اغلب خانه های گیلان تا بهار آینده یافت می شود و هر وقت هوس کنند ، ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می خورند.
دکتر محمود روح الامینی ، روایت جالبی از یلدای مردم کرمان ذکر می کند.
بنا به روایت وی ، مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. این چوب ها به طلا تبدیل می شوند و برای آن خانواده ، ثروت و برکت به همراه می آورند.
یلدای زرتشتیان...
جمشید کیومرثی ، مردم شناس زرتشتی درباره یلدا می گوید: نزد ایرانیان ، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسیم می شود. چله بزرگ از اول دی تا 10 بهمن و از 10 بهمن به بعد را چله کوچک می گویند. یلدا ، شب نخست چله بزرگ است

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


زمزمه هايت آرام

 

در گوشهايم از خواستنم مي گفت

 

و چشمهايت آهنگ رفتن مي زد

 

من غريبانه نگاهت مي كردم

 

و تو عاشقانه ادامه مي دادي

 

دوستت دارم

 

هرچه بيشتر مي گفتي،دستت سردتر مي شد

 

خواب كه از سرت پريد

 

چشمهايم را كه باز كردم

 

تو ديگر نبودي

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


نامه رسانهاي اين شهر همگي مردند

در شبي كه

قلمم شكست و جوهرم خشك شد و كاغذم پوسيد

شبي كه خواستم از نبودنت بگويم و رفتنت را فرياد كنم

نگاه كن،اينها هم طاقت نبودنت را ندارند.

تو از من چه مي خواهي؟!!!!

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


 

وقتي كه رفتي
باران شدي
و پشت شيشه فرود آمدي


وقتي از سر غصه
چشمهايم خيس بود
نديد گرفتمت

و تو فكر كردي نمي شنوم


وقتي صدايت را نشنيدم
رگبار شدي


ساكت
انگار باورت شده كه كر شده ام


آرامتر ببار.گوشهايم كر شد

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


ديروز صدايمان شوم بود

امروز قدمهايمان

وقتي براي هم گام برداشتيم

و خواب خفته دلان را ساختيم

اين ها بهانه است عزيز از دست داده ام

حرف همان اول راه جا مانده

شوم آن نگاه اول بود

 

 

 

این چند خط ادامه خط خطی هایی است که خرداد ماه سال گذاشته در همین وبلاگ نوشته شد


+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


امروز خواستم يكي از شعراي زيباي يكي از استادان خوبم جناب آقاي احمدي رو بذارم.

 

با من نمی توانی که نباشی

                 به تار مویی از تو آویزان میشوم

                  توی مغز سرت جا میگیرم

                  می خواهم مو به مو

                                          همه چیز را از ریشه برایت بگویم

که میدانم

             توی قفسه ی سینه ام جا نمی شوی

             از پشت میله های موازی برایم دست تکان می دهی

                                                               تکان بده تو میتوانی!

که تا میایم بگویم دوس...

                       دور می شوی که صدای زندانبان نزدیک است

که اگر تو بودی

                  پای پیاده به کوه

                              به بیابان

                              اصلا یخ میزدی که دلم خنک شود که تو

                                                      زیر عدسیت جا نمیشوی

شعله را کم کن

                      بیا که پشت گوشی از دهن میافتد

که اگر نیایی

                 باز هم بهار میاید

                                       مرا با خودش به گرمای تابستان می برد

نه

با من نمیتوانی که نباشی

تابوتم را کنار تار مویی از تو می خواهم

                            که دانه هایم را بریزم

                                                    از تو سبز شوم

                                                             قد بکشم

                              توی چشمهای تو آب بازی کنم

                               توی موهای تو چشم بگذارم

                               روی صورتیت

                                            دنبال مویرگی از قهوه بگردم

                                                                           که خواب از سرم می پرد

   که پرنده بال بال میزند

   که تا کی خدا

                     به این درخت های عمودی

                                                          میوه های کال میزند؟

که بیا

که اگر نیایی

                باز هم بهار میاید

                                       مرا با خودش به تابوت گرم تابستان می برد

که چشمم را که باز میکنم از باران

                                             ابر سفیدی مانده

                                                                       زیر سینه ی آسمانی از کلاغ

 

وبلاگشون كه مجموعه اي از شعرهاي زيباشون هست توي قسمت پيوندها قابل مشاهده است.

 

 

بارالها زيبايي ها زيادند.يادم بياور كه تو خواستي آنها را ببينم!!

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


 

نيامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشي

 

گلايه هاي دلم را به يك نظر تو ببخشي

 

نشسته ام سر راهت چه مي شود به نگاهي

 

غريب خاطره ها را در اين سفر تو ببخشي

 

مگو نجيب زمانه , ز چشم ما گله داري

 

مگر نه وعده نمودي كه بيشتر تو ببخشي؟!

 

شبانه حرف دلم را اگر براي تو گفتم

 

خيال من همه اين بود مرا سحر تو ببخشي

 

شكو فه هاي غزل را به پيش پاي تو ريزم

 

به يك نگاه صميمي مرا اگر تو ببخشي!

 

 

 

تو بزرگي و دلت مثل ما كوچك نيست.در دلت جا براي همه پيدا مي شود.در دلت همه درددل مي كنند و تو چه زيبا صبوري.تو چه زيبا ميشنوي.تو چه زيبا گره باز مي كني و تو چه زيبا خدايي.چه زيبا خدايي و خدايي مي كني.

امروز خانه پر از عطر گلها بود

عطر خاك نم خورده.

عطر جانمازهاي باز شده.

عطر آدمهايي كه تا اسم سفره خدا مي آمد چشمانشان پراشك مي شد.

تو چه كردي با ما!نمك گير كه مي گفتي اين بود؟بعد از 1ماه چه كنم كه دلم برايت و براي اين ادمها تنگ مي شود.همه زيبايي هاي دنيا مي رود تا 1 سال ديگر كه باز هم رمضان شود و تو نگاهي به ما بيندازي.تو كه هميشه نگاهت به ما هست.ما يادمان بيايد كه دوباره رمضان شد!ماه مهماني تو...

تو چه كردي با ما خدا!دستها را ببين.گفته اي بخواهيم.گفته طلب كنيم از تو!چه بخواهم وقتي بزرگترين كار را برايم كرده اي.چه بخواهم وقتي اجازه دادي به ماه مهمانيت بيايم.كه من هم يكي از مهمانهايت باشم.

بارالها من عاشق شده ام.عاشق مهرباني و بزرگيت.گفته بودي نور بنوشي عاشق مي شوي اما من پايم كه به در خانه ات خورد عاشقت گشته ام.تو را زيبايي ميدانم.تو را نور مي دانم.

بارالها بديهايم را ببخش.زشتهايم را نديد بگير تا بتوانم داخل خانه ات شوم.ورنه آنقدر در اين خانه مينشينم و به  هر كس كه مي خواهد داخل بيايد مي گويم كه من عاشق تو بودم و تو مرا راه ندادي!كه من فقط تو را داشتم.

بارالها من ايمان دارم كه هركس تا اينجا بيايد دست خالي برنميگردد.

دستهايم را بگير!

 

 

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


من،امروز،اينجا افكارم ته كشيده.ديگر نوشته اي نيست كه بخوانم.

يك سال از آخرين پست مي گذرد و شايد بيشتر.

يك سال سر شد بي آنكه بدانم چه كردم.با خودم.با زندگي!

نوشتم باد،وزيد.

نوشتم باران،باريد.

كوير خواستم،طوفان شن آمد.

صدا خواستم...

صدا خواستم.صدايت كردم...

صدايت كردم....هيچ.اينبار هيچ.

زندگي زيباست.هميشه زيبا.اين مائيم كه بد مي سازيم.اين مائيم كه نمي شناسيم.اين مائيم كه آتش به زندگي مي زنيم.زندگي همچنان زيباست.

يك سال فقط خواندم.

نوشته هاي بقيه را فقط خواندم.امروز انگار ديگر باورم شده كه نوشتن از دستم نمي آيد.مي خواهم بنويسم.مي خواهم پست اولم را بعد از 1 سال بلند بنويسم.مي خواهم بنويسم از هرآنچه 1 سال آرامم كرد.مي خواهم از انهايي كه خواندم بنويسم.

اينجا زندگي است.اينجا سكوت است.اينجا حرف است.اينجا كلمات با هم بازي مي كنند.اينجا كلمات را بازي ميگيرند.اينجا ادمها را بازي ميگيرند.زندگي زيباست.

سايباني دور سرم مي گسترانم و چشمانم را مي بندم و فقط مي خوانم.براي تو،او،و هر كس كه گوشي براي شنيدن حرفهايم دارد.من،تو،او،كسي را دوست دارم!!!!

 

 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و

 

غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...

 

تنها مانده ام ...

 

تنها با خاطراتی کهنه و

 

قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...

 

قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :

 

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!

 

نمی دانم !

 

تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و

 

با هر نفسی که بی تو می کشم !

 

مگر بی تو هم می شود نفس کشید !

 

این ها نفس نیست ، قفس است !

 

اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و

 

توان تحملش را ندارم !

 

سکوت کرده ام ...

 

سال هاست که سکوت کرده ام

 

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان خسته ام  بخوانی...

 

به لبخندت که در خیالم قاب کرده و

 

به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم ...

 

بگو آخرچه کرده ام که باید این طور بسوزم و

 

لب هایم را ببندم ، چیزی نگویم و

 

سکوتم را فریاد کنم ...

 

" در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

 

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم "

 

نمی دانم !

 

به گمانم باید بروم !

 

آری ! فقط باید بروم ...

 

به کجا نمی دانم ! تو بگو ...

 

شاید آمدم و پشت حصار خواب تو ماندم ،

 

شاید هم گوشه ای دنج پشت لبخند تو پنهان شوم و تا ابد بمانم ،

 

شاید هم خودم را در دریای نگاهت غرق کردم !

 

تو چه می گویی ؟

 

تو جایی بهتر می دانی که من بروم ؟

 

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم

 

ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...

 

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم

 

به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...

 

از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و

 

به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...

 

حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،

 

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

 

مرداب مرا هم در برگرفته ،

 

سکوت غریب مرداب ،

 

حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته  ،

 

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است  ،

 

پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ،

 

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

 

تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...

 

تو خواستی که من با تو باشم !

 

اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟

 

لحظه ای ...

 

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

 

نمی دانم نگاه بی پروای او چه در خود دارد که محبتت را دریغ کردی ؟

 

که تو هم قلبم را زخم زدی ؟؟

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ،

 

تو نمی فهمی اندوه مرا !

 

و اندوه تو تنها نگاه و صدای اوست ...

 

قلبم به پای تو نشست ،

 

اما نمی دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟

 

قلب بی گناهم چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!!

 

این جهان برای تو پر است از او

 

و برای من خالی از تو ...

 

تنها مانده به تو بگویم :

 

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاری بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگیم خندیدی ... !

به من و حسی پاک که پر از یاد تو بود ؟!!

 

 

اره.غربت من هرچي كه هست از با تو بودن بهتره.نمي دونم،يادم نيست اين متن و كي نوشت و كي نوشت.ولي مي دونم آخرش اونم بلند داد زد نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت.

 

 

من آرامم.گله اي نيست.اگر نفريني بود از خودم بود نه روزگار.زندگي زيباست.باور كن.

و در اخر براي اولين بار بعد از 1 سال:

 

 

پروردگارا!

به من آر